تبليغاتX
آلوده ی...........عشق
آلوده ی...........عشق
عنوان : GOD...! موضوع :
نويسنده: علی | تاريخ : پنجشنبه نهم مهر 1388 |

دلت را خانه ی ما کن مصفا کردنش با من.............. به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای دل کلید استجابت را......................بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد مکن باز آ.....................در این خانه دق الباب کن وا کردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی......طلب کن آنچه می خواهی محیا کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن.................غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

به قران آیه ی رحمت فراوان است ای انسان.........بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را ...........بیا ور نیک و بد را جمع ومنها کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت..............تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من



عنوان : خودشناسی........... موضوع :
نويسنده: علی | تاريخ : یکشنبه هشتم شهریور 1388 |

www.hotfuture.blofa.com

درباره ی درخت؛ براساس میوه اش قضاوت کنید،نه بر اساس برگهایش.

چه بخشی از داشته هایتان به خاطر عدم استفاده در حال پوسیدن است؟این داشته ها لزوما میوه،غذا وسایر خوراکی ها نیستند.

هر ورود وخروجی یک اتفاق تازه است.در هنگام ورود یا خروج از هر محلی توجه کنید که وضع و حالت خوبی داشته باشید.هدفمند و با اعتماد به نفس گام بردارید.

کسی که دو بار از روی یک سنگ بلغزد،شایسته است که هر دو پایش بشکند.

آیا اطراف شما هم آدمهای منفی پیدا می شوند؟آدمهایی که هنری جز خالی کردن دل شما ندارند؟اگر جوابتان مثبت است سعی کنید از امروز کمتر در معرض تیر کلامشان قرار گیرید.

هر که با بدان نشیند ،اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد،به طریقت ایشان متهم گردد.

کسی که امید شانس نشسته باشد ،سالها قبل مرده است.

آدمهای بزرگ زاده نمی شوند بلکه ساخته می شوند.

گوش کردن را یاد بگیرید،فرصتها گاه با صدای بسیار آهسته در می زنند.

اینکه ما گمان می کنیم بعضی چیزها محال است،بیشتر برای آن است که برای خود عذری آورده باشیم.

اگر همه آرزوها برآورده می شد، هیج آرزویی بر آورده نمی شد.

اگر بر ناتوان خشمگین شوی، دلیل بر این است که قوی نیستی.

هر گز هیچ هدفی را رها مکنید،مگر اینکه ابتدا اقدام مثبتی در جهت تحقق آن برداشته باشید.

هر چه بیشتر عشق بورزید ، عشق و شور زندگی به شما روی خواهد آورد

همیشه به خاطر داشته باش هرگاه به قلعه رسیدی، همزمان دره ای عمیق نیز در کنارش دهان باز خواهد کرد.

انسان دانا به جای آنکه در انتظار رسیدن فرصت خوب در زندگی باشد،خود آنرا به وجود می آورد.

حافظه ی خوب ، حافظه ای است که بداند چگونه امور بی اهمیت را فراموش کند.

اگر آنچه انجام می دهید ، نا حق باشد ،موفقیتی کسب نخواهید کرد.

سعادتمند کسی است که بر مشکلات و مصیبتهای زندگی لبخند بزند.

اگر زنگی با تو سرناساز گاری دارد تو با او سازش کن......



عنوان : LOVE................ موضوع :
نويسنده: علی | تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 |
www.hotfuture.blogfa.com



عنوان : دلم تنگ................ موضوع :
نويسنده: علی | تاريخ : شنبه پانزدهم فروردین 1388 |

www.hotfuture.blogfa.com

دلم برات تنگ شده خیلی وقته  لحظه دوری از تو خیلی سخته نمی دونی چه تلخ بی تو بودن چه معنی

داره بی تو شعر سرودن دلتنگیام فراوونه دل دیگه بی تو داغوونه دنیا با اون بزرگیاش بی تو برام یه زندونه

هوای چشمام بارونه هیچ کس جز تو ندارم که سر رو شونش بذارم باز مثه ابرای بهار واسش یه دنیا

ببارم سر رو شونش بذارم به سر هوای تو دارم این جوری داغونم نکن من که اسیر عشقتم بیا و زندونم

نکن زندگی بی تو مشکله خودت اینو خوب می دونی بیا و این آخر عمر بگو همین جا می مونی.



عنوان : آشنایی غریب من سلام ........... موضوع :
نويسنده: علی | تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1387 |
www.hotfuture.blogfa.com

زیبای من ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانۀ آوردن هر بهانه امروز بدجوری دلم هواتو کرده بود هوای آن نگاه عاشقانه ات یا آن زمزمه های معصومانه ات هیچ بهانه ای نبود برای نوشتن جز دلتنگی ، بیاد دیروز عاشقیمان می نویسم دیروزی که مرا بیش از غرورت دوست میداشتی اما امروز که راه دشوارتر شده غرورت را بر من ترجیح میدهی نازنینم من مدتهاست که بی دلیل دوستت دارم اما نه مثل لیلی نه مثل شیرین بلکه مثل خودم به جرأت می گویم "خیلی بیشتر از دوست داشتن تو دوستت میدارم " نازنینم مدتهاست که رفته ای ولی هنوز هم باور نکرده ام که دیگر نازنین من نیستی هنوز هم باور نکرده ام دوری ضریح نگاهت را هنوز باور نکرده ام با رفتنت تمام رویاهای عاشقانه ام را درو کردی نازنینم دلم تنگست برای خودت ، جادوی صدایت ، سرزنشت و هر چه جز سفرت نازنینم دلم می خواست یه جوری زندگی کنیم که آدما بهش میگن عجیب ، فقط به تو سلام بدم ، فقط با تو حرف بزنم ، فقط واسه تو دعا کنم ، فقط تو چیز یادم بدی ، دستم فقط توی دست تو باشه ، فقط تو صدام کنی ، بجاش تو هم فقط مال من باشی ، ولی افسوس .......... کسی که هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارد .



عنوان : حسي که مي دانم.................. موضوع :
نويسنده: علی | تاريخ : شنبه بیست و یکم دی 1387 |
www.hotfuture.blogfa.com

يکنفر هست که مرا دوست دارد يکنفر آن دورها پشت ديوارهاي بلند شهر رويا يا شايد ، همين نزديکيها ، زير پونه هاي وحشي لب چشمهيا آن بالاها ، پشت ابرهاي بغض کرده پاييزي يا ، شايد اين زيرها ، زير ريشه هاي درخت بيد ، بعد از يک تصادف تصادفي !بلاخره هست يکنفري که مرا دوست دارد .شايد چشمانش سياه باشد يا آبي ، شايد هم سبز تيره با رگه هاي بنفش با چشم هايي که لايه هاي خيس دارد و خيره اش که شوي ، داغي اش تنت را مي سوزاند با چشم هايي شايد خمار ، شايد بادامي و شايد کمي کشيده  يکنفر که مثل همه هست و مثل هيچکسي نيست با ابرواني نيمه پر ، کماني و شايد هم صاف و نازک با گونه هاي سرخ و گاهي صورتي و برجسته شايد هم کمي برجستهمي دانم که گيسوانش بلند است ، بلند ، مثل موج ، و شايد هم موجي کوتاه مي دانم و ايمان دارم ، يکنفر هست ، مرا به نبودنش بيم نده ، من ايمان دارم ...  او مي آيد با پاهاي کشيده اش از جاده اي که خاکش بوي نعنا مي دهد و از آسمانش باران ريز مي بارد  دستهايش پنج انگشت دارد با ناخن هاي سوهان شده و رگ هاي بنفش سوار بر اسبي از خيال هاي من است و چنگ در يال هاي اسب مرا به خويش مي خواند ديدمش ، در پس مه ، نيمه شبي که کنج اتاق زير نور مهتاب خوابم برده بود ديدمش ، در هاله اي از مه و نور زيبايي اش را نمي دانم چقدر بود ولي بود ،زيبا بود و زيباتر از آن اين بود که يکنفر بود که مرا دوست مي داشت  پوستش رنگ پريده است ، پوستش بوي پرتقال مي دهد ، اينطور حس مي کنم ،مي شنومش نمي دانم ، مانده ام که من بايد مي رفتم يا او بايد مي آمد ،فراموشي ام را نمي بخشم ولي مي دانم که هست ، و ايمان دارم به بودنش ولي ... لبهايش عنابيست ، شايد هم سرخ  و برجسته با انحنايي نرم ؛ صدايش مثل نسيم است ، ساده ولي سبک مرا دوست دارد و من نيز ، تنها کسي هستم که او مي داند که ، من ، دوستش دارم ، و من ، براي او، هماني هستم که او ، مي گويد : يکنفر هست که مرا دوست دارد و من ، همان ، يکنفر هستم ،  چقدر حس شيرين وچسبناکيست ، حسي شبيه خرمالو  صدايش مي آيد  اسم مرا مي داند و .. مي خواند ، نرم و ساده ، دل انگيز و شاد ، مثل .. نسيم مي آيد يا بايد بروم ؟باز انگار وقت خوابيدن است      فراموشي ام را .. نمي .. بخشم .



عنوان : قصه من و تو.... موضوع :
نويسنده: علی | تاريخ : چهارشنبه چهارم دی 1387 |

www.hotfuture.blogfa.com

دلم مثل دلت از جنس سنگ نيست چشام مثل چشات از همه رنگ نيست ما دوتا باهم بوديم مهربون مثل قناريها به جون هرچي عاشقه دوستي ما يه جنگ نيست زندگيمون بهاري بود ولي ابربهار نداشت دلهاي اسيرما حتي راهي واسه فرار نداشت مثل مهتاب بوديم و گريه تو کارمون نبود.دل نامهربون تو مگه با دل من قرار نداشت مي دونم رسم همه عشقهاي خوب جداييه جدا شديم از همديگه.کجاي اين عاشقيه؟رفتي آسمون و من تو زمين موندگار شدم.خيالي نيست.عشقت برام يه عشق جاودانيه شب ميلاد عشقمون هميشه يادم مي مونه تا جون دارم صداي قشنگت تو گوشم مي خونه .هر جا مي رم عطر تو مشاممو پر مي کنه ؛فقط خداي مهربون راز عشقمونو مي دونه صبرمن تموم شده طاقت موندن ندارم .دلم اسير شده.حس بي تو بودن ندارم من و گريه با هم بدجوري رفيق شديم.بي تو من حتي حس و حال سرودن ندارم قصه عشق ما هرچي بوده اماحالا تموم شده.زندگيمون به پاي هم يه عمر که حروم شده فرشته مهربون توقصه ها از پيش مارفته ديگه شايد خدا درهاي لطفشو به روي ما بسته ديگه.........



عنوان : راز دل........... موضوع :
نويسنده: علی | تاريخ : چهارشنبه چهارم دی 1387 |

www.hotfuture.blogfa.com

چقدر سخت است سخن دل گفتن با كسي كه دلت بي پروا برايش باز است و هيچ پرده اي ميان اسرار درونت برايش وجود ندارد .دلم عجيب گرفته است انگار لحظه هاي آخر عمر خويش را سپري مي كنم
نفس كشيدن دشوار شده وچيزي همچون تكه سنگي راه گلويم را بسته است بعضي ها نامش را بغض مي گذارند اما اگر بغض بود يك جائي خسته مي شد و مي شكست و مرا آرام مي كرد
اما انگار قصد رهائي ندارد شيشه نحيف احساس من ديگر تاب تحمل ضربات سنگيني را كه غم دوري تو بر او مي زند را ندارد نمي دانم شكست غرور مردانه ام را چگونه از نگاه پرسشگر اطرافيانم پنهان كنم
وقتي كه تمام وجودم آن را فرياد مي زند



عنوان : زلزله ای عاشقانه......... موضوع :
نويسنده: علی | تاريخ : سه شنبه سوم دی 1387 |
www.hotfuture.blogfa.com 

کاش کاشی های کاشانه ی دلم از احساس نبود!‏ تا این گونه با لرزه ی صدایت و پس لرزه ی یک دانه بلور در نگاهت، ‏ دیوارهایش فرو نمی ریخت و مرا در زیر آواری از تردید مدفون نمی ساخت!‏ شانه های نحیفت کجا طاقت وسعت اندوه تنهایی مرا دارد؟!‏ تا پناه ریشه های غم، ساقه های غربتم و برگ های غریبیم باشد.‏کجا توان آن دارد که سایبان آفتاب بی فروغ غروبگاه چشمانم باشد، که مدفن اشک هایم باشد.‏
آرام جان:‏
کجای آن کوچه ی کوتاه به انتظارم بودی؟ بنگر چه ساده چراغش را خاموش کردند و راه را تاریک!‏
راه رسیدن نبود، خیالستانی بود که مرا راه بدان ندادند؛ و آن دشتستان خیال غزال، کویرستانی بود که مرا آب در آن ندادند.‏افسوس، افسون سرنوشت، مرا اسیر افسانه ی عاشقانه ی روزگار ساخت؛ وگرنه نگین وجودم را بی هیچ چشمداشتی تقدیمت می کردم تا درخشش سکوت سروده هایت دوچندان شود!‏....



عنوان : این دیوانگیست ... موضوع :
نويسنده: علی | تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1387 |

hotfuture.blogfa.com

که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .
این دیوانگیست ...
که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.
این دیوانگیست ...
که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
این دیوانگیست ...
که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.
این دیوانگیست...
که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.
این دیوانگست
 که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...
این دیوانگیست ...
که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..
 
این دیوانگیست ...



آخرين مطالب :

Best Designer Template In Iran by Masoud Rezaii 2009
Larg Groups TakTemp? TakTemp.com l TakTheme.com l 2Temp.com